
«وقتی همه خوابیم»، آخرین ساخته کارگردان برجسته و توانا «بهرام بیضایی» را میتوان از دو جهت مورد بررسی قرار داد. نخست از جهت شکل و ساختار فیلم و فاکتورهای سینمایی به کار رفته در آن و دوم، از جهت مضمون و محتوای فیلم و به عبارت بهتر، مفهومی که سازنده فیلم قصد دارد با ساختن آن به مخاطبش بفهماند.
از نگرگاه نخست، فیلم آخر بهرام بیضایی، البته چنانچه همواره چنین انتظاری هم از او هست، فیلمی خوش ساخت و جذاب است که تمام مولفه های آن از بازی بازیگران گرفته تا چرخش دوربین و ... انتظار مخاطب را به لحاظ دیدن یک فیلم خوب، برطرف میکند. واضح است که رد حضور بیضایی به عنوان یک کارگردان حرفهای و باتجربه و البته باسواد را میتوان در جای جای فیلم و در تمام تاثیرگذاری های آن تماشا کرد. اما آنچه که این تاثیر مثبت و قوی کارگردان را کامل میکند عوامل حرفهای در کنار کارگردان هستند. بازیگران فیلم از دو جهت نقطه قوت فیلم به شمار میروند. نخست از این جهت که بازی بازیگردان قوی و پربار است و دیگر اینکه حتی برای نقشهای بی اندازه کوتاه هم (مانند روند مسافران و سگ کشی) از بازیگران حرفهای استفاده شده، تا جایی که حسن پورشیرازی تنها در حد چند ثانیه و آن هم صدایش (بدون تصویر) در فیلم حضور پیدا میکند. این نکته علاوه بر این، اعتبار فوق تصور و یا به عبارت بهتر هژمونی مثبت بیضایی را نیز میرساند به ویژه وقتی مشاهده میکنیم که در سینمای امروز ایران بازیگرانی هستند که برای ایفای نقششان حتی حاظر نیستند مدل و آرایش مو و چهرهشان، مطابق با نقش، دستکاری شود. نکته فرعی و خارج از موضوع بحث این است که حیف است که بیضایی با چنین اعتبار و قوتی هر ده سال یک بار فیلم بسازد. برای توضیح بهتر قوت بازیگری فیلم کافی است اشاره کنیم به فیلم در فیلم بودن «وقتی همه خوابیم». یعنی فیلمی که در داخل فیلمی که ما میبینیم در حال ساخت است و در این فیلم ما دو نقش داریم (چکامه چمانی و نجات شکوندی) که در طول فیلم 4 بازیگر آن را ایفا میکنند. دو بازیگر توانا و حرفهای که به مدد هنر و تواناییشان توسط کارگردان برگزیده شده اند (پرند پایا و مانی اورنگ) و دو بازیگر غیر حرفهای که مایه چندانی ندارند و تنها به یاری سرمایهی سرمایه گذاران گردن کلفت فیلم و اعمال نفوذ تهیه کنندگان، جای بازیگران برگزیده را میگیرند (شایان شبرخ و خاطره مقبول). ضمن احترام به مژده شمسایی و علیرضا جلالی تبار و ارج نهادن به خاطر بازی زیبایشان، اما فکر میکنم بار اصلی بر دوش دو بازیگر دیگر فیلم (حسام نواب صفوی و شقایق فراهانی) است که باید جلوی دوربین اصلی فیلم، حرفهای بازی کنند و جلوی دوربین فیلمِ داخل فیلم، به صورت بی اندازه حرفهای آماتور بازی کنند و نبود صلاحیتشان را به مخاطب بقبولانند. البته به نظر میرسد که انتخاب حسام نواب صفوی، با توجه به نقشهایی که پیش از این بازی کرده و احتمالا از اساس، حال و هوای دیگری از بازیگری در سر دارد، برای بیضایی و گروهش نوعی ریسک بوده که به هر حال وی نیز نقشش را (قطعا به یاری کارگردانی بیضایی) به خوبی ایفا کرده و از پس آن برآمده است. البته میتوان این انتقاد را به بازیهای «وقتی همه خوابیم» وارد کرد که برخی از آنها در لحظاتی به بازی در صحنه تئاتر شبیه است تا جلوی دوربین سینما. انتقادی که سالها پیش کسانی به بازی مژده شمسایی در «سگ کشی» نیز وارد کردند.
اما جنبه دیگر «وقتی همه خوابیم» مضمون و محتوای آن است که احتمالا بیش از قسمت اول، یعنی ساختار فیلم، حرف و حدیث به همراه داشته. مینویسم احتمالا چون کاملا از حواشی احتمالی پبرامون این فیلم بی خبرم، البته بدون کمترین علاقهای به دنبال کردن این حاشیهها. مضمون «وقتی همه خوابیم» میتواند تداعی کننده این نکته باشد که سازنده فیلم در پی بیان چیز خاصی است. برای ما که با این سینما سر و کار داریم و هر از چند گاهی فیلمهای «بیانیهای» و «شعارزده» را میبینیم، شاید این مفهوم ناخوشایند باشد. شاید کسانی این انتقاد را وارد کنند که ساخت این فیلم نوعی «نق زدن» بی مورد است و «توجیهی» برای نداشتن ایده فیلمسازی. یا اینکه وضع امروز سینمای ایران به هرچه نیاز داشته باشد (مثل مدیریت فرهنگی قوی یا کارگردانان باسواد و ...) نیازی به مرثیه خونی و شبیهخوانی ندارد. میتوان بحث مفصل و گستردهای را باز کرد در باب اینکه آیا این فیلم واقعا به دردها و مصایب این سینما میپردازد یا فقط نوعی «نق زدن» بی مورد است؟ آیا این فیلم در پی نمایاندن واقعیات پشت پرده سینما به مخاطبین است یا قصد دارد جمله معروف «نمیگذارند کار کنیم» را راحت طلبانه به مخاطب القا کند؟ و یا اینکه آیا اساس بحث درست است و بیضایی در پی بیانیه صادر کردن بوده یا صرفا قصد داشته فیلم بسازد تا مخاطب روی پرده فیلم ببیند و دیالوگ بشنود و از چرخش دوربین و طراحی صحنه و هنر تدوین لذت ببرد؟ با همه اینها نمیتوان انکار کرد که غالب فیلمهای بیانیهای در سینمای امروز ما توسط کارگردانان کم شعور و بیسوادی ساخته میشوند که تنها به خاطر وجود «روابط حسنه!» میتوانند فیلم بسازند و الا کمتر مایهای از فیلمسازی و کارگردانی در آنان موجود است کما اینکه چنین فیلمهایی نیز جملگی فیلمهایی بی محتوا و غیر قابل تحمل از آب در می آیند. با توجه به این نکته حتی اگر با فرض شعارزده بودن «وقتی همه خوابیم» هم موافق باشیم و مضمون آنها را برنتابیم و محترمانه و یا نامحترمانه با کارگردان توافق نظر نداشته باشیم هم باید بپذیریم که «وقتی همه خوابیم» بیانیهاش را خیلی شیک و حرفهای صادر کرده و از این جهت لااقل یک گام جلوتر از این سینماست. (البته همه این بند طولانی وصل به «اگر» در ابتدای جمله است)
سبک فیلمنامه نگاری بیضایی، خاص خودش است. گاهی دقت کردن در نکات ریز داخل فیلمنامههای او نتایج جالبی به همراه دارد. مثلا یادم است سالها پیش مصاحبهای خواندم با بیضایی درباره سگ کشی که در آن اشاره کرده بود به اینکه گاهی برخی موارد درون فیلمنامه به صورت ناخودآگاه وارد ذهنش میشود و به فیلمنامه انتقال میابد (نقل به مضمون) مثل اشاره به سال تولدش در سگ کشی. به خاطر دارم چند سال قبل بیضایی را تماشا میکردم در صحنهای از فیلم مستند «سرد سبز» (مستندی درباره زندگی و مرگ فروغ فرخزاد) که در آن وی در حال بازگو کردن خاطرات خود از روز مرگ فروغ بود: «.... فیلم انجیل به روایت متی ... اول یک فرد ایتالیایی داشت فیلم را توصیف میکرد ... با آن زبان ایتالیایی که ... آدم با آن پرواز میکند و بعد یک فرد ایرونی به بدترین شکل و با بدترین زبان فارسی ... هکذا و فوق الذکر و این جور کلماتِ دری وریِ ابلهانه ... داشت ترجمه میکرد ...» وقتی چکامه چمانی به برگه آزادی اشاره میکند و میپرسد: «این اسم رو چه جوری میخونی؟» نجات شکوندی میگوید: «زندانی فوق الذکر». به خوبی میتوان رد ذهنیت بیضایی در ساخت فیلمنامه را مشاهده کرد. بیضایی از به کار بردن چنین کلماتی (در زبان فارسی) بیزار و متنفر است. او برای توصیف نجات شکوندی، از زبان خودِ این شخصیت، چنین عبارتی را به کار میبرد تا شکست خوردگی و درماندگی او را بقبولاند.
«وقتی همه خوابیم» را نه باید تقدیس کرد و نه باید مورد هتک قرار داد. فیلم آخر «بیضایی» پر از حرفهای گفته و ناگفته است. البته به شرط اینکه منصفانه ارزیابی شود.

اگر تا این لحظه چهارصدمین شماره ماهنامه سینمایی فیلم را خریداری نکردهاید، پیشنهاد میکنم برای خریدنش هرچه سریعتر به یک دکه روزنامه فروشی مراجعه کنید. البته این پیشنهاد صرفا برای آنهایی است که علاقه دارند با «بهترین فیلم های زندگی ما» یعنی برترین منتقدان سینمای ایران آشنا شوند. اما نکته جالبی که البته محرک اصلی نوشتن این نوشتار بود این است که اگرچه بیشتر آثار برگزیده شده سینمایی (چه ایرانی و چه خارجی) از میان فیلمهای سالهای دور انتخاب شده، اما رده چهارم فیلمهای برگزیده ایرانی به یک فیلم آشنا و نزدیک اختصاص یافته: درباره الی... . فیلمی که هنوز چندی از اکرانش بر پرده سینما نمیگذرد. و البته من دوست دارم اینطور قضاوت کنم که این ماندگاری در ذهن منتقدان سینمای ایران و این جا باز کردن به این سرعت حتی از خرس نقرهای نیز بیشتر می ارزد. استاد آیدین آغداشلو (در یادداشتش برای این شماره) اشاره خوبی میکند که فهرست فیلمها گزارش حال لحظه آدم است تا فهرستی ماندگار و جدی و اشاره میکند که فیلمهای زیادی در فهرست ده سال پیشش بوده که حالا دیگر چندان دوستشان ندارد. و همه ما هم آدمهای زیادی را دیدهایم که زمانی به فیلمی بیش از اندازه دلبسته اند و زمانی دیگر (دور یا نزدیک) از آن دل بریده اند. آنچه مهم است سینماست که پیش میرود. و محسن آزرم هم در یادداشتش اشاره جالبی میکند به اشاره دیگری از آیدین آغداشلو که فیلمهای عمر هر کس قرار نیست بهترین های تاریخ سینما باشند، بلکه فیلمهایی هستند که جایی را در ذهن آن کس پر کردهاند. با این وجود دلم نمی آید نگویم چقدر جای «کافه ستاره» در میان فیلمهایی که نام برده شده خالی است. و همینطور «عشق سگی». و آخر اینکه در رده دهم فیلمهای برگزیده ایرانی نام فیلمی قرار گرفته که خاطره تلخ و البته شیرینی را برایم به یادگار میگذارد جدای از ارزشهای خود فیلم: کندو. اثر همیشه ماندگار فریدون گله.
پس از مدتها ننوشتن، عاقبت محمدرضا محقق با دو نگاره به روز شد. سینما نویس جوان اما هر دو نگارهاش ربط مستقیم با موسیقی داشت. حضور در اجرای سمفونی مقاومت به رهبری استاد مجید انتظامی و حضور در مراسم تشییع پیکر استاد پرویز مشکاتیان. محمدرضا محقق نویسنده جالبی است. ننوشتن هایش پر از سخن است چنانچه نوشته هایش پر از ناگفته ها! و جالبتر آنکه معمولا پس از مدتها دوری از فضای وبلاگ با چند مطلب همزمان به روز میشود. امثال من که او را خوب میشناسند میدانند که حضور اندکش در فضای مجازی به روز شدن های دیرهنگام «آرمان» نه از سر تنبلی و رخوت که به خاطر بیگانه بودنش با دنیای مجازی و پیوندش با کاغذ و قلم و مطالعه و نوشتن در دنیای واقعی است (اگرچه مطالبش در سایت اینترنتی یکی از خبرگزاری ها منتشر میشود). پس اگر او در این فضای مجازی حضور یابد یعنی اینکه اتفاق جالبی در ذهنش رخ داده که بیگانگی با فضای مجازی را در خود حل کرده است. او اینبار از حضور گفته و نوشته و از موسیقی. پس این حضور خبر از شکوه میدهد. شکوه مجید انتظامی و شکوه پرویز مشکاتیان. انتظامی سمفونی مقاومت را نواخت و مشکاتیان قطعه مرگ را. و محمدرضا محقق نوشت...
وبلاگ وقت تقصیر امروز دوساله شد. فقط همین. نه جشن تولدی در کار است و نه کیک و شمع و... . اول مهر امسال متفاوت از دیگر «اول مهر»های زندگیم بود. نشستم در خانه. لای کتابهایم. یاد آن روز افتادم. آن روز که در گرمای طاقت بر خودم را به زحمت رساندم به آن محوطه وسیع بی سر و ته تا تابلوها راهنماییم کنند به سمت ساختمان بلوک 16. محل ثبت نام. از صبح دنبال جمع و جور کردن مدارک بودم. و بعد از آن یک زندگی تقریبا متفاوت شروع شد. زندگی جدید با کلمات جدید. واحد، ترم، استاد، آموزش دانشکده، شهریه، حسابداری شبانه، معافیت تحصیلی، گروه، ساختمان مرکزی، بلوک 16، همکلاسی، پیش نیاز، هم نیاز، تخصصی، عمومی، واحد خواهران، سلف، کتابخانه مرکزی، منابع ارشد، سرویس، گچ، وایت برد، شماره دانشجویی، انتخاب واحد کامپیوتری، حذف و اضافه، شیخ مفید (تالار شیخ مفید!)، همایش، بلوتوث، دانشجوی بی ادب اخراج باید گردد، حراست، ...
و عاقبت مثل چشم بر هم گذاشتن گذشت. چقدر با هم خندیدیم. چقدر با هم ترسیدیم. چقدر با هم التماس کردیم. چقدر... و همه اینها خاطره شد و خاطرهها گوشه گوشه ذهن ماند در کنار یک مشت عکس یادگاری و یک مشت فیلم کوتاه نسخه موبایل و حالا یک ذهن درمانده، که دلم برای اینجا تنگ بشود یا نشود؟!
چهار سال گذشت لای آن درختهای کاج که مثل ما چهار سال است بی تغییر ماندهاند. جابر همیشه میگوید: عجب آدم بیسواد نق نقویی هستی. فقط نق میزنی. حرف جدیدی بزن! (نقل به مضمون). راست هم میگوید. تمام زندگیمان شده غر زدن به این و آن، بدون اینکه اصلا خودمان را ببینیم و عیوب خودمان را لااقل بشناسیم. پس لااقل یک امروز نق نزنم بهتر است. خیلی دوران خوبی بود. خوش گذشت. با هم دورهای ها و همکلاسیهایی که یکی از دیگری با صفاتر بودند. وقت خوشی همه با هم گفتیم و خندیدیم و از لطیفهها و شوخی های (...)دار همدیگر رودهبر شدیم. وقت سختی تا توانستیم به هم کمک کردیم و مشورت دادیم (سختی= امتحان). آنقدر خاطرات طلایی و شیرین مانده از این روزها که به قول علی اگر کسی بنویسد یک کتاب طنز بی نظیر از آب در میآید! بله! میتوانم ذهنم را از درماندگی دربیاورم. دلم تنگ میشود. برای همه این روزها. برای همه با هم بودن ها. برای علی و امیر، برای جابر، برای هادی و محسن و آن همه خاطره شیرین و رودهبر کردنهایشان، برای کاوه، جوان باصفای کرد از دیار همیشه سربلند بوکان، برای وحید و حسین و حمید و سعید و همه بچههای تهران که حضورشان بین ما کم بود اما موثر بود و دوست داشتنی. برای همه دلم تنگ میشود. نمیدانم دفعه بعد که یکی از این بچهها را ببینم به هم میگوییم بعد از چه مدت است که همدیگر را میبینیم. مرتب گفتم این چند ماه آخر، حیف است. همدیگر را گم نکنیم. حتی یک بار اگر سالی...
دلم را شاد کن یکبار هر سالی به دیداری
که ترک مردمان یکسر گناهی بس گران باشد
پی نوشتها
1- درگذشت نوازنده توانا و موسیقیدان برجسته، استاد پرویز مشکاتیان را تسلیت عرض مینمایم.
2- حیفم آمد از بچه ها بگویم و از اساتید اسم نبرم. اول دکتر جعفرنژاد عزیز و بعد هم دکتر افسر، دکتر صادقی مقدم، دکتر فوکردی، دکتر رحیمی و دکتر زارع که با هرکدام چندین واحد درسی را گذراندیم و آن عقب تر ها دکتر خنیفر و دکتر ارباب و دکتر جعفری نیا و البته شادروان دکتر عرب (که اوایل امسال به دیار باقی شتافت). همه اساتید ارجمندی بودند که قدردان زحماتشان خواهم بود.
3- فکر کنم این پی نوشت ها خیلی رسمی شد. ما در زندگی دانشجویی اینقدر رسمی نبودیم.
4- اگر اسمی جاماند از اساتید یا بچهها (که البته جا ماند) به بزرگواری ببخشند. ضمنا نگویید این پست شده مثل قسمت آخر برنامه های مناسبتی سیما. قرار شد همین امروز را نق نزنیم.
5- این بیت آخر را یک بار پیش از این هم به کار برده بودم. اگر گفتی در کدام پست؟
چند وقت پیش یاد صدایی افتادم که مدتی بود فراموشش کرده بودم. البته فراموش که نه، که نمیتوان او را فراموش کرد. شاید یک جور مشغله ذهنی خیلی کوتاه جای او را در ذهنم پر کرده بود. اما دلتنگی ها به یادم آورد که دوباره به سمت این صدا برگردم... صدای فرهاد. صدایی که بی اندازه خاطره انگیز و گرم و گیراست. تمام این مدت یکی دو ماه، این روزهای سخت، لحظه های تنهاییم را با صدای فرهاد پر میکردم. و صدای فرهاد چقدر آرامش بخش است در این روزها...
وقتی میخواند:
«... گفتی که یک دیار هرگز به ظلم جور
نمی ماند
برپا و استوار...»
یا وقتی میخواند:
«... جغد بارون خوردهای تو کوچه فریاد میزنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده...»
یا آن شعر به یاد ماندنی:
«... یه شب مهتاب
مه میاد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه ...»
یا لحن حماسی:
«... توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعه غمگین میبینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرهای سنگین میبینم
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه ...»
که دلم را میبرد به روزها و شبهای خونین دور و نزدیک
و یا:
«... تو هم با من نبودی
...
ساده دل بودم که میپنداشتم
دستان نااهل تو
باید
مثل هر عاشق
رها باشد ...»
و آن که همیشه زیر لب زمزمه اش میکنیم:
«... تو فکر یک سقفم ...»
و بالاخره:
« ... بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
...
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم ...»
روزهای شهریوری یادآور روزهای تلخ «بی فرهاد شدن» است. یادش بخیر

عکس از وبسایت فرهاد مهراد
این روزها، در این هوای گرم مردادی، گاهی دلم بدجوری یاد آن «مرد بزرگ» میکند. همان که چند سالی هست وقتی اسمش می آید همه یاد یک سنگ قبر «شکسته» می افتیم.... احمد شاملو
نمیدانم اگر شاملو این روزها در میان ما بود دقیقا چه میکرد. البته که قطعا او ساکت نمیماند. اما نمیدانم مثلا در انتخابات میان پنج گزینه یعنی موسوی، کروبی، رضایی، آن دیگری و تحریم کدام را برمیگزید. (البته یقینا گزینه های سوم و چهارم را برنمیگزید) یا اینکه برای ندا آقاسلطان چه شعری میسرود یا سهراب اعرابی را در شعرش چگونه توصیف میکرد. اما هر چه بود شاملو ساکت نمیماند. شاملو به قول استاد «محمود دولت آبادی» صدای تپنده زمان بود.
به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
ماه
برنیامد:
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمهگان به هیاهو شمشیر
در پرندگان نهادند

بعد از مدتها اتفاقات بد و ناگوار و اخبار تکان دهنده و اندوهناک بالاخره یک اتفاق خوب افتاد. «درباره الی» در سینما تربیت قم اکران شد. اتفاقی که به شخصه اصلا انتظارش را نداشتم. سینمایی در دل شهر مذهبی قم که کمتر پیش می آید فیلمهای مساله دار (از نظرگاه منتقدین متعهد) را اکران کند، سینمایی که از ابتدای امسال اخراجیها2 را به مدت تقریبا 3 ماه! و بعد از آن هم خروس جنگی را روی پرده آورد، انتظارش نمیرفت که «درباره الی» را روی پردهاش بتوان دید. اما به هر حال درباره الی در قم اکران شد و زحمت ما را کم کرد تا برای تماشای این فیلم 200 کیلومتر راه را طی نکنیم. هر چند که فیلم دیدن در سینما تربیت قم با اعمال شاقه و بازجویی دم درب ورودی و ... چندان اتفاق ایدهآلی نیست اما برای این فیلم، حقیقتا ارزشش را داشت. درباره الی فیلم عجیبی بود. در باب این فیلم باید یک پست جداگانه اختصاص بدهم. البته قبل از آن باید مدتها بنشینم و روی تک تک سکانسهای فیلم تمرکز کنم. اما به هر حال اتفاق خوب افتاد. درباره الی در قم اکران شد.

«…در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچکس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند... »
بخشی از بیانیه نهم میرحسین موسوی
اینک، پس از روزهای غریو و خون و گلوله، در آرامش میتوان آسودهتر و منطقیتر آنچه بر ما گذشت را واکاوی کرد و ماحصل آنرا سنجید. آنچه که ایران را پیش از بیست و دو خرداد درنوردید، موج سبزی بود که به امید فردایی «به» از آنچه امروز است در کوی و برزن روان شد. اصطلاح تکراری «انتخاب میان بد و بدتر» که برخی آن را توهین به شعور خویش دانسته و برنتافتند اما میان جمع گستردهای از کسانی که سالها بود با صندوقهای رای در قهر بودند جاافتاد که: ناگزیر باید پای صندوق رای رفت، اگر قرار است وضع بد شود (یا بد بماند) چه بهتر که بدتر نشود و یا چه بسا که از بد، بهتر شود!
با این احوال اما هرچه تقویم پیشتر به سوی بیست و دوم خرداد رفت، جمع زیادی دریافتند که میان آن بد (که در ذهن آنان است) و آن بدتر، فاصله بیش و بیشتر است. و ماحصل آن به طور طبیعی شکستن گسترده تحریم و حضور بی نظیر پای صندوق رای بود. سوال اساسی اما اینجاست که مگر پیش از برگزاری انتخابات، همه به نوعی به یکدیگر نمیگفتند: عاقبت همان نام (به حق یا ناحق) از صندوق رای بیرون خواهد آمد؟ پس چگونه همه بی اعتنا به شک باطل کننده خویش، نماز حضور ادامه دادند؟ شاید آنچه که در آن انتخابات فراموشنشدنی روی داد و نامی که بامداد بیست و سه خرداد، پیروز اعلام شد را بسیاری (به حق یا ناحق) پیشبینی میکردند، اما آنچه که کمتر کسی توان پیشبینی آن را داشت این بود که برای نخستین بار در ایران، انتخابات در پایان روز جمعه، پایان نپذیرد و برای نخستین بار سنگفرش خیابانها، مردمی را پذیرا باشد که بی اعتنا به اخطارهای مکرر پلیس برای صیانت از رای خویش در خانه ماندن را غلط بپندارند. و این زنجیره نخستین بارها آن هنگام کامل شد که در بیست و پنج خرداد، میلیونها نفر بی هیچ تبلیغات گسترده رسانه میلی و با وجود اخطارهای مکرر پلیس، به خیابان آمدند و روزی به غایت تاریخی را برای خیابان و میدان «آزادی» رقم زدند. تاریخ سازی بیست و پنج خرداد (و بیست و شش و بیست و هفت و بیست و هشت) بیش از آن البته از آن رو بود که سبزپوشان ایرانی نمایان کردند، توانایی اعتراض آرام مدنی به دور از هرگونه خشونت را دارند. جای بسی خوشبختی است که معترضان به نتایج انتخابات بیست و دو خرداد در چهره کاندیدای محبوب و مصمم خویش، نه سیمای جنگنده و خشن چه گوآرا، که سیمای آرام و به دور از خشونت «گاندی» را تماشا میکنند. راه گاندی نه تنها به پایان نرسیده که هنوز بهترین و ثمربخش ترین روش اعتراض است. اعتراض مدنی ایرانیان برای احقاق حقوق خویش آن هنگام موثر خواهد بود که هر معترض حتی به آن «لباس شخصیای» که با چهره خشمگین برای کتک زدن او پیش می آید لبخند و گل، هدیه کند. اینچنین است که دستگاه تبلیغاتی دولت نهم دیگر نمیتواند معترضان را آشوبگر بخواند و افکار عمومی را با پخش چند تصویر گزینش شده منحرف کند. ما باید آنقدر بزرگ باشیم که چون کبوتری از تار تنیده عنکبوت تبلیغاتی حریف بگذریم و آن را نابود کنیم، نه آنکه چون زنبوری به دام آن افتیم. این دقیقا همان نکتهای است که «میرحسین موسوی» به درستی به آن اشاره میکند. دولت نهم چارهای جز شنیدن صدای اعتراض معترضان و تماشای تصویر انبوه راهپیمایان ندارد. حتی اگر خود را بی خیال نشان دهد و سرکرده آن، معترضان را ناجوانمردانه خس و خاشاک بخواند. منش پاک گاندی راه روشن را می آموزد: مبارزه بدون خشونت، جنگیدن بدون سلاح، بدون آتش، بدون قربانی. میرحسین موسوی در بیانیه نهم خویش به نکات پر اهمیت دیگری نیز اشاره میکند. اینکه اختلاف ما هر چقدر تلخ، یک اختلاف خانوادگی است و کشیدن پای بیگانگان به آن، نه تنها دردی از ما دوا نخواهد کرد که بر مشکلات ما خواهد افزود. حال که به خوبی آموختهایم چگونه بدون خشونت مبارزه کنیم، باید این را نیز بیاموزیم که اگر نتوانیم گرههای خودمان را با انگشتان خود باز کنیم و آن را به بیگانگان حوالت دهیم، آنان با دندان آن گرهها را بیش از پیش کور خواهند کرد.
با شناخت درست شرایط امروز میتوان فردا را بهتر رقم زد. بزرگترین دشمن حرکت اعتراضی ما، ناامیدی است. باید آنان که در دانشگاهها همایش «چه مثل چمران» برگزار میکنند و به تجلیل از چه گوآرا میپردازند را به حال خود رها کرد. منش ما روشن است. میم مثل میرحسین، مثل مهاتما. اعتراض بدون خشونت...
پیش از این در پستی با فرنام کتاب مقدس و اسطوره زدایی به بحث اسطوره زدایی از مفاهیم مسیحیت در نگاه «رودلف بولتمان» پرداختم. با این حال به طور قطع بولتمان در این مسیر تنها نبوده و افراد دیگری نیز پای در مسیر او (چه با پیش گرفتن هرمنوتیک اگزیستانسیل او و چه با هرمنوتیک دیگر) گزاردهاند.
فیلم رمز داوینچی، ساخته رون هاوارد با بازی تام هنکس و آدری توتو دقیقا چنین رویکردی را پیش گرفته است. فیلم بر مبنای رمانی به همین نام از دن براون ساخته شده است. هدف از این پست البته بررسی مسایل تاریخی فیلم و ماجراهای مربوط به صومعه صهیون نیست بلکه نگاهی به رویکرد اسطورهزدایانه این فیلم به زندگی عیسی مسیح، مورد نظر است.
تفاوتهای نگاه مسلمانان و مسیحیان به شخصیت پیامبرانشان، جلوههای جالب توجهی برای علاقمندان به تاریخ و فلسفه ادیان پدیدار میسازد. اگر از نگاه مسلمانان، پذیرش مرگ پیامبر اسلام امر یقینی شمرده شده و آرامگاه او زیارتگاه مسلمانان میگردد (و امور ماورائی در باب عروج یا ادامه حیات پیامبر اسلام جایی در میان مسلمانان نمیابد) برای مسیحیان پذیرش فناناپذیری عیسی مسیح و رستاخیز جسمی او پس از مرگ، شرط اساسی ایمان تلقی میگردد. همچنانکه اگر در باورهای مسلمانان، نسلی از پیامبر اسلام به نام سادات نه تنها پذیرفته شده که عمیقا مورد احترام قرار میگیرند، در باور مسیحی، عیسی هرگز فرزندی نداشته و انتساب هرگونه فرزندی به وی کفری عمیق و بی احترامی آشکار به مبانی مسیحیت شناخته میشود. با این حال اگر اسطورهزدایی، گفتمان غالب گردد هم فناناپذیری و هم بی فرزند بودن عیسی میتواند مورد تشکیک قرار گیرد. به ادعای سازندگان رمز داوینچی (و البته سابق بر آن صومعه صهیون) عیسی مسیح پیش از به صلیب کشیده شدن با مریم مجدلیه (مری مگدالن) ازدواج کرده و وی از عیسی آبستن بوده که در نهایت کودکی نیز از وی متولد شده است. مریم مجدلیه در ادبیات و تاریخ مسیحی، فاحشهای بوده که عیسی وی را (از راکارگی) نجات داده و به جمع یارانش وارد نموده است. چنانچه بنا نص اناجیل وی از جمله کسان شاهد مصلوب شدن عیسی بوده (انجیل متی، 27:56) و در تدفین او حضور داشته (همان، 27:61) و عیسی پس از رستاخیز نخستین بار به او ظاهر شده (انجیل مرقس، 16:9). با این حال رمز داوینچی با رفع اتهام راکارگی از مریم مجدلیه کوشیده است با انتساب او به عیسی چهرهای غیر اسطورهای از مسیح به نمایش گذارد. داستان اصلی فیلم یک ماجرای جنایی است که در بستر ماجراهای تاریخی روایت میشود. پروفسور لانگدون پژوهشگر تاریخ، ناخواسته در یک ماجرای جنایی با سوفی نوو عضو اداره رمزشناسی پلیس فرانسه، همسفر میشود و در نهایت فاش میشود که سوفی نوو تنها بازمانده زنده از نسل عیسی مسیح است. با این حال همین تنها بازمانده زنده، زمانی که هنوز هویتش فاش نشده در نقش یک منجی به یک معتاد کمک میکند تا نشان داده شود که برای منجی بودن لزوما نیازی به اسطوره بودن نیست. نقش نجات بخشی بازمانده نسل مسیح، تداعی کننده منجی بودن خود مسیح بدون در نظر گرفتن افسانههای ماورائی و اسطورهای است. رمز داوینچی در عین طرح یک مساله فلسفی، نگاهی نیز به جنایات و ظلم کلیسای مسیحیت در حق علم و بشریت از زمان پیدایش آن (در عصر کنستانتین) تا عصر نوزایش به صورت آشکار و پس از آن به صورت پنهان دارد. در عین حال تاکید فیلم بر این نکته است که اساس ایمان، جدای از روحانیت مسیحی و اسطورههای انجیلی است. فیلم با تکیه بر سر به مهر ماندن راز «جام مقدس» در نهایت قصد القای این پیام را دارد که ایمان مسیحی در عصر مدرن بدون نیاز به اسطورهها توانایی باقی ماندن دارد.

خواستم بنویسم رضا سید حسینی ... ماندم که چه بنویسم! گویی گنجینهای ارزشمند از میانمان رفت. مثل اینکه یک کتابخانه مجلل و باشکوه به یکباره گم شود، از دست برود. خواستم بنویسم رضا سید حسینی ... حتی واژهها هم بغض میکنند. دنیایی از واژهها را برایمان به یادگار گذاشت و رفت و در میان این دنیای بزرگ واژهها هنوز هست و مگر نه اینکه « ... مرد نکونام نمیرد هرگز». واژههایش اما با او لطف دیگری داشت و بی او حتی واژهها هم تنها شدهاند، حتی واژهها هم بغض میکنند. خواستم بنویسم رضا سید حسینی ... اندوه امان نمیدهد و من کوچکتر از آنم که حتی برای او سوگنامه بسرایم. اندوه از اینکه او رفت، اندوه از اینکه حتی نمیتوانم برای او سوگنامه بسرایم و اندوه از اینکه برای چون او تنها به هنگام پرکشیدن، یاد نوشتن می افتم. خواستم بنویسم رضا سید حسینی ... بدرود مرد بزرگ، بدرود...
