تبليغاتX
وقت تقصیر
بازگشت به شهر زندگی

چند روزی مسافرت نبودم. مشهد که میروم تنها جایی است که حس مسافر بودن ندارم. ناسلامتی خودم مشهدی هستم. هر چند سالها باشد به اقتضای مسایل زندگی از آن دیار عزیز دور باشم. هرچند به یمن سالها زندگی در غربت لهجه مشهدی­ام را گم کرده باشم. اما بازهم فقط وقتی پایم به مشهد میرسد احساس دوری را گم میکنم. نزدیک میشوم. دیگر حس مسافرت ندارم. به همین جهت اگر خیال کردید که در این پست قصد دارم یک سفرنامه اساسی بنویسم سخت در اشتباه هستید. بازگشتم به مشهد هر بار برای تجدید حیات است و تجدید خاطرات. پرسه زدن در حوالی ذهن زیبای خاطرات سالها عشقبازی با عروس شهرهای ایران. سالها نشستن و رها شدن در آرامش پارک ملت. همانجایی که یک ساعت گذراندن در آن را با صد سال زندگی در شهرهایی مثل قم عوض نمیکنم. مشهد من البته جایی غیر از مشهد دیگران است. غیر از مشهد زایران و مسافران. مشهد من «کوچه کوچه و خیابان خیابان­»اش خاطره و عشق و زندگی است. تمام محله­هایش، چه محله­های ساده و بی آلایش پایین شهر و چه محله­های شیک و گرانقیمت بالای شهر و چه محله­های شلوغ و دور مرکز شهر، همه و همه برایم خاطره است. آرامش دهنده است. حامل هوای تازه است. هوای تازه بعد از یک دوره سخت خفگی در تهران و قم، که اگر هر سال یک بار به درون ریه­هایم نکشمش خفه میشوم. میمیرم. سهم امسالم از زندگی هم این بود تا سال دگر...

دلم را شد کن یکبار هر سالی به دیداری

که ترک مردمان یکسر گناهی بس گران باشد

 

     

 

پ.ن: در این بازگشت یک همراه خوب و دوست داشتنی­ هم داشتم. یک کتاب خوب و ارزشمند که در پست بعدی معرفی­اش میکنم.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 4:3  توسط سعید بینش  | 

راههای شناخت

آنکه بفهمد به جاودانگی می­پیوندد. اسپینوزا

انسان تنها موجود صاحب حیاتی است که همواره در پی فهمیدن بوده و هست. او از زمانی که خود را آگاه و صاحب شعور یافت به دنبال یافتن علت وجودی خویش و راز کاینات برآمده است. در این راه چه بسیار بوده­اند افسانه ها و اسطوره­هایی که آدمی برای پوشاندن جهل خویش نسبت به آنچه نمیدانسته ساخته و پرداخته است. «علم» حقیقتا بزرگترین دستاورد بشریت برای پاسخ به پرسشهای مکرر و بی پایان او در مورد جهان است. علم بشر البته هیچگاه کامل و عاری از خطا نبوده و همین بزرگترین فضیلت علم است که ابطال پذیر و پیش رونده است. بر یافته های خویش تعصب نمیورزد و همیشه رو به سوی تکامل گام برمیدارد بی آنکه قصد رسیدن به نهایت را داشته باشد. با این حال علم انسان آنقدر گسترده و فراخ است (و البته این گستردگی در دنیای امروز چندین برابر شده) که رسوخ علم موازی (شبه علم) و علم دروغین در آن اجتناب ناپذیر مینماید. از این رو برای اصحاب علم و اندیشه، شناخت علم, شبه علم و علم دروغین و راههای تمایز آنها از یکدیگر امری لازم است.

علم, شبه علم و علم دروغین، بررسی راههای شناخت، نام کتابی است از هانری- ژری ارس دانشمند و پزشک بلژیکی. کتاب با مقدمه کریستیان دو دوو در مورد ارس آغاز میشود. ارس دانشمندی که تا کنون جوایز متعددی (مانند جایزه فرانکی از بلژیک، گاردنر از کانادا و ولف از اسراییل) برنده شده و حتی با نامگذاری یک بیماری به نام بیماری ارس، بالاترین ستایش به عنوان یک پزشک از او گردیده است، در این کتاب از حوزه­ای سخن میگوید که معمولا فلاسفه و خصوصا فلاسفه علم  در آن قلم میزنند. در عین حال در تمام کتاب میتوان رد پای یک پزشک و یک زیست شناس را دید اگرچه موضوع کتاب مرتبط با فلسفه علم باشد. ارس در کتابش از جهان برون و از مغز انسان به عنوان سرچشمه­های شناخت نام میبرد. بدون شک تئوری تکامل داروین یکی از تئوریهای علمی است که عمیق ترین تاثیرات را بر جهان علم و فلسفه گذاشته است. ارس کتابش را با تبارشناسی انسان بر مبنای تئوری تکامل آغاز میکند. ابتدا انسان کاردان در آفریقای امروزی میزیسته است. پانصد هزار سال بعد انسان راست قامت جانشین او شده است و بعد انسان هوشمند تا اینکه انسان هوشمند هوشمند (بشر امروز) در انتهای زنجیره تکامل انسان به وجود آمده است. علم از چه زمانی به وجود آمده است؟ قطعا از زمانی که نوشتار به وجود آمده است. با این حال فن دو میلیون سال قبل از علم به وجود آمده است. اما آیا علم به تنهایی برای پاسخ به سوالات بشر کافی است؟ ارس توضیح میدهد که علم از «چگونگی»ها سخن میگوید و اما نه از «چرا»یی ها. علم به ما میگوید چگونه زمین به دور خورشید میگردد اما چرا این اتفاق می افتد؟ به همین دلیل است که انسان به علم اقناع نمیکند. به فلسفه روی می آورد. به خدا و مذهب. به هنر و ریاضیات. هانری ژری ارس در این کتاب میکوشد با بیانی ساده و در عین حال دقیق، ویژگیهای راههای شناخت و امکان تمایز علوم از شبه علوم و علوم دروغین را نشان دهد. آنچنان که در جای جای کتاب دیده میشود وی به کرات از کارل پوپر، فیلسوف برجسته انگلیسی اتریشی الاصل، یاد و نقل قول میکند تا نشان دهد که به لحاظ فلسفی تحت تاثیر مکتب این فیلسوف ارزشمند دنیای علم است. کتاب علم, شبه علم و علم دروغین کتابی است کم حجم اما در عین حال بی اندازه پر محتوا و خواندنی. خواندن این کتاب خصوصا برای کسانی که به عنوان دانشجو در مراکز آکادمیک مشغول به تحصیلند مفید است چرا که تجربه سه ساله تحصیل در دانشگاه به من آموخته دانشجوی ایرانی امروزه در طول دوران تحصیلش با مفهوم واقعی علم و ویژگیهای آن کمتر آشنایی پیدا میکند.

 

علم, شبه علم و علم دروغین

بررسی راههای شناخت

هانری- ژری ارس

ترجمه دکتر عباس باقری

ناشر: نشر نی

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:40  توسط سعید بینش  | 

آن فرشته کو؟!

یک فرشته داشت میدوید

توی کوچه های آسمان

روی سنگفرش کهکشان

می دوید و هر کجا که میرسید

با گچ ستاره ها

عکس یک شهاب میکشید

می دوید و خنده هاش نور بود

غصه را بلد نبود

غصه از بهشت دور بود

می دوید و بوی رفتنش عجیب بود

رد پایش از شکوفه های سیب بود

می دوید و ناگهان

دامنش به ابرها گرفت و لیز خورد

از کنار خانه خدا چکید

قطره قطره روی خاک مرد

هیچکس ولی نگفت

آن فرشته­ای که میدوید کو!

جای او چقدر خالی است

آی ای خدا، تو لااقل بگو!

                                         عرفان نظر آهاری

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:26  توسط سعید بینش  | 

شیفته ادبیات او هستم

ماه خرداد، براي خيلي ها خيلي خاطره­ها دارد. خيلي اسم ها را به ياد خيلي ها مي­آورد. خاطره­ها و اسم هاي خيلي دور، خيلي نزديك ... براي من اما ماه خرداد فقط يك اسم و يك خاطره را به همراه دارد. علي شريعتي. همان نامي كه سالهاست با ما مانده و گويا رفتني هم نيست. شريعتي زماني اسطوره نسل ما بود. اسطوره­اي كه در كشاكش زمان خيلي ها سعي كردند او را از ما بگيرند. سركوب كنند. خاموش كنند. اما نسل ما به شريعتي عشق ورزيد. كتابهايش را خواند. صدايش را شنيد و به او مهر ورزيد. نسل ما اما خيلي زود از شريعتي بريد، چه تا چشم گشوديم و گوش باز كرديم و ياد گرفتيم شريعتي بخوانيم دوره نقد شريعتي آغاز شد. شاگردانش منتقدانش شدند و انديشه­هايش را به چالش كشيدند. گفند شريعتي براي زمان انقلاب و انقلابيگيري خوب است. و اكنون عصر سازندگي و اصلاحات و مهرورزي! پيداست كه در اين عصر ديگر طنين «... آنانكه رفتند كاري حسيني كردند و اينان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند و الا يزيدي اند...» به كار كسي نمي­آيد. اين عصر، عصر انديشه­هاي آرام و بحث انگيز است و شريعتي مرد روزهاي شور و ناآرامي. اين عصر، عصر تفوق ليبراليسم است و چپ­گرايي آنهم از نوع چپ­گرايي مذهبي شريعتي ديگر به كار كسي نمي­آيد. اگر هم موج انديشه چپ­گرايي در دانشگاهها روزافزون شده آشكارا چپ­گرايي غير مذهبي است. بدينسان بود كه نسل ما به همان سرعت كه شيفته شريعتي شده بود از او دل بركند و سراغ اسطوره­هاي نو خويش رفت. شريعتي خوشبخت­ترين روشنفكر تاريخ ايران است. از آن رو كه اگرچه اسطوره شد، اما هرگز تبديل به بت نشد. هرگز به كار حكومتداران نيامد. برجسته­ترين منتقدانش، نزديك­ترين شاگردانش بودند. و اينك ميگويند عصر شريعتي به سر آمده. شريعتي اما هنوز براي نسل من محبوب است. چرا كه اگرچه عصر چپ­گرايي مذهبي به پايان رسيده اما شريعتي هنوز هم حرفهايي براي گفتن دارد. دوستي ميگفت «آخر تو سكولار را چه به شريعتي تند مذهبي؟!» شايد دوستم راست ميگفت. اما شريعتي اگرچه ايدئولوگ خوبي نبود اما به حق نويسنده توانايي بود. و هر آنچه باقي مانده از شريعتي همان ادبيات قوي و سرشار اوست كه حتي نامنصف­ترين منتقدانش نيز بر آن معترفند. كلام شريعتي سحرانگيز و ادبياتش آنقدر نافذ بوده و هست كه حتي تا به امروز نيز او را محبوب و دوست­داشتني نگه دارد. حتي اگر ايدئولوژي شريعتي مورد پسند نسل ما نباشد. من شريعتي را دوست دارم. اگرچه با نظراتش به كرات مخالف باشم. اگرچه تئوري امت و امامتش را نپسندم. اگرچه چپ­گرايي مذهبي اش را اتوپيايي و خيال­گونه بدانم. اما شيفته ادبيات علي شريعتي بوده و هستم و اين شيفتگي تا ابد با من خواهد ماند.

ميخواستم درباره شريعتي متن ادبي بنويسم. اما ديدم كار من نيست. ياد شعري از استاد «دكتر رضا براهني» افتادم كه سال گذشته در چنين روزهايي در هم­ميهن چاپ شد. به گمانم همان به بهترين شكل، حق مطلب را درباره علي شريعتي بيان ميكند.

 

مرد بزرگ

          آيينه­هاست

و انعكاس سلسله دستان مردم است

سوسوي دعوتي است از آن سوي شب،

                                                   شبي

كان را كرانه نيست، خداوندگار نيست

بر كشتي شكسته شب ناخداست او

 

مشت است در زمانه دستان باز

                                       باز،

دستي­ست كز سخاوت خود بر ملاست او

 

او را اگر گرفتي و گفتي گرفتني­ست

در چنگ­هاي شوم تو حتي رهاست او

 

بيماريي غريب گرفته­ست قوم را

بر هر وباي شوم زميني دواست او

 

وقتي در اين قيامت يغماييان ما

هركس «گليم خويش بدر ميبرد ز موج»

سدي است موج حادثه­ را و فداست او

 

گر پور زال نيست، چرا من غمين شوم؟

زيرا كه او علي­ست كه شير خداست او

 

وقت است اين سكوت درآيد ز پا به سر

افراشت باز قامت عالم، صداست او

از فرق مردهاي زمين در ربوده­اند

اين روسپي- زنان زمان بس كلاهها

فرق است مردهاي زمان را، كلاست او

 

تصويري از بريدن و بردن دارم

زين عالم جديد

وقتي تمام مردم عالم را

مثل براده از تن آهن بريده­اند

او سرفراز باد كه آهن رباست او

 

وقتي كه گاو، طعنه به بلبل زند،

                                    «خموش»!

گل آنكه گفت، هيچ نپرسم چراست او

 

با هم غريبه­ايم كه ناساز ميزنيم

آن نغمه­زن كجاست غمش آشناست او

 

تاريخ راهزن همه را جامه­ها ربود

كو آن رفيق پاك كه ما را قباست او؟

 

«والله كه شهر بي تو مرا حبس ميشود»

ما را هواي اوست كه ما را هواست او

 

«زين همرهان سست عناصر دلم گرفت»

كو دست­هاي دوست كه دست رضاست او

 

مردم،

هريك درون آينه­اي خواب ميروند

بيدار باد و باز فزون باد ياد او

چون انعكاس سلسله دستان ماست او

او زنده باد باز كه آيينه­هاست او

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:22  توسط سعید بینش  | 

دشنام شنیدیم،مستحق نبودیم!

صبح زودتر راه افتادم تا زودتر برسم. آخر امروز ارائه داشتم. آنهم براي درس دكتر جعفرنژاد. مديريت كارخانه. بنا بود در باب چيدمان   layoutبراي ياران همكلاسي­ام سخن بگويم. چندي بود وقتم را صرف تهيه اسلايد نرم افزار powerpoint  براي ارائه­ام كرده بودم. ساعت چند دقيقه­اي از هشت ميگذشت كه براي تحويل گرفتن دستگاه ويدئو پروژكتور و كيس رايانه و مابقي تجهيزات لازم به دفتر مسئول مربوط مراجعه كردم. اما متاسفانه جناب مسئول براي شركت در مراسم زيارت عاشورا تشريف برده و در اتاق نيز قفل بود. دست از پا درازتر به كلاس برگشتم تا شرح ما وقع بازگويم استاد را و مقدمه آغاز كنم تا مسئول مربوط برگردد كه با سيل دشنام و ناسزاي استاد مواجه گشتم. به دل نگرفتم. حرفهاي استاد را ميگويم. دكتر جعفرنژاد مصداق بارز «جور استاد به ز مهر پدر...» گشته براي من. هر از چندگاهي عصبانيتش را هميشه به حساب دلسوزي و مهرباني فراوان­اش ميگذارم. مسئول مربوط و مسئولان بالاتر از وي اما بايد پاسخگو باشند كه به كدام مجوز در ساعت كاري، محل كار خود را به قصد شركت در مراسم زيارت عاشورا ترك نموده و دانشجويان و مراجعان را سرگردان و بلاتكليف ميكنند. اين نخستين بار نبود كه نگارنده اين سطور اينچنين آزار و اذيت­ي را بابت چنين اهمال كاريهايي متحمل ميشود و پيش از اين نيز يكي دو بار با دربهاي بسته اداري به منظور شركت در زيارت عاشورا مواجه گشته بودم كه البته به حدس ميتوانم گفت آخرين بار نيز نخواهد بود. اما چرا در مجموعه­اي مانند دانشگاه بايد تا اين حد نسبت به وقت ديگران اهمال و سهل انگاري صورت گيرد. مگر زيارت عاشورا خواندن چه ضرورتي دارد كه بابت آن كارمندان محل كار خود را رها ميكنند و ديگران را سرگردان؟ اصلا آيا براي شركت در اين مراسم از بالا اجباري بر كارمندان دانشگاه هست؟ (كه اگر هست آنها هم قشر مظلومي هستند كه بيگناه در اين كشاكش تنها دشنام ميشنوند). و بالاخره اينكه اين وضعيت نكبت بار تا كي بر اين مجموعه آموزشي مستولي است؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 22:29  توسط سعید بینش  | 

از فولاد سخت تا شبهاي زاينده رود

دو سه روزي در مسافرت اصفهان بودم. در قالب يك اردوي علمي- تفريحي كه به همت بچه­هاي فعال مديريت صنعتي از دل مجموعه نه چندان فعال دانشگاه قم بيرون آمد و انصاف هم كه خيلي خوب از آب درآمد. چه اگر پيش از اين اردوهايي كه با مدرسه و دانشگاه ميرفتيم (با دانشگاه يكبار بيشتر اردو نرفتم) مهر بسيج دانشجويي و معاونت فرهنگي و ... رويش حك شده بود و اهداف معنوي را به زور ميخواست به خورد اردوروندگان دهد و هزار و يك جور ناهماهنگي را هماهنگ كند، اينبار برگزاركنندگان و مجريان اردو خودِ بچه­هايي بودند كه با شور، اشتياق، جديت و صميميت، فضايي دوستانه و فرحبخش را در اردو رقم زدند. چه باك اگر به زعم «بعضي­ها» معنوي نباشد. هدف اصلي اردو بازديد از مجموعه عظيم «فولاد سپاهان» بود كه در حين بازديد با اتفاقي تلخ و ناخوشايند براي يكي از كارگران واحد نورد گرم مصادف شد، آنهم در نزديكي روز كارگر! و مابقي اردو، حواشي خوشمزه­تر از متن بود كه خيلي خوش گذشت و به گمانم، مابقي همسفرهايم در اين گشت، چنين نظر داشته باشند به آن. گشت و گذار در ميدان نقش جهان و قدم زدن روي سي و سه پل و البته بازديد از «كليساي وانك» و غرقه شدن در شكوه و عظمت اين ميراث تاريخي چند صد ساله. و چهارباغ كه غول زيرزميني توسعه (مترو) بدجوري نماي آن را خراب كرده و لذت قدم زدن در آن را گرفته. اصفهان هم خبر خاصي نبود، زندگي جريان داشت. گردشگران داخلي و خارجي ميلوليدند و زاينده­رودِ هميشه زنده­­رود ميخراميد.

از اول تصميم داشتم شرح سفر را با چند عكس يادگاري باز گويم كه اين چند خط در ذهنم رقم خورد و روي وبلاگ.

 

    

با توجه به محدوديت­هاي اعمال شده براي عكاسي در مجتمع فولاد سپاهان، همين يك عكس را پذيرا باشيد. اينجا محل توضيحات راهنماست. در پايين عكس ماكت مجتمع فولاد سپاهان ديده ميشود.

 

     

 

                     

حصاركشي وسط خيابان چهارباغ براي اجراي طرح مترو.

 

                      

تصويري از محراب كليساي وانك

 

                     

ورودي موزه كليساي وانك

 

     

... و شبهاي زاينده رود، سي و سه پل

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:52  توسط سعید بینش  | 

بوی جوی مولیان آید همی...

همايش بزرگداشت «رودكي» صبح روز دوشنبه دوم اردي­بهشت در تالار مفيد دانشگاه قم برگزار شد. دكتر «نبي لو» سخنران نخست اين همايش بود.

دو تصوير از اين همايش.

 

                  

 

  

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:4  توسط سعید بینش  | 

- مائده؟ - وصف؟ - تجلی؟

بازهم ادبيات. بازهم كتاب. باز هم رمان. اين بار نه چند هزار كيلومتر دورتر. نه چند دهه عقب تر. كنار خودمان. همين نزديكي...

- هيس:

- مائده؟

- وصف؟

- تجلي؟

اين اسم كامل رمان «محمد رضا كاتب» است. نويسنده­اي كه خيلي دوستش دارم. اسم وبلاگم هم اسم رمان ديگرش است: «وقت تقصير».

خواندن هيس كار سختي است.اين را براي اين نميگويم كه خودم را قهرمان كارهاي سخت معرفي كنم كه اتفاقا من از پس اين كار سخت برنيامدم. نه اينكه كتاب را كامل نخوانده باشم. نتوانستم تمام و كمال از آنچه داشت كامجويي كنم. اين كار سختي است. كار آدمهاي كاركشته! هيس هم «روايت»ي است از زبان اول شخص. روايت زندگي راوي از زبان راوي. راوي افسر پليسي است كه تا آخر رمان اسمش را نميفهميم. مثل استاد جوان شبهاي روشن. ديگران بعضي «سركار» صدايش ميكنند. راوي، بيماري لاعلاجي دارد و تسليم مرگ شده اما نه مرگي بي صدا و بي خاصيت گوشه بيمارستاني. مرگي با همه مخلفاتش. با انجام همه كارهاي نكرده. خالي كردن همه عقده­هاي قديمي. سبك شدن و رهايي روح. راوي البته تنها خودش را روايت نميكند. در كنار راوي در اين رمان، دو اسم ديگر هم هستند. جهان­شاه و مجيد. اولي قاتلي محكوم به اعدام و دومي جنازه­اي وسط اتوبان! حلقه وصل اين سه نفر چيست؟ فكر ميكنم مرگ. نه آن مرگي كه ما ميشناسيم. آن مرگي كه راوي روايت ميكند. مرگي با همه مخلفاتش. جهان­شاه قاتل زنان جواني است كه يك يك آنها را پاي يك سفره با تيزك ميكشد تا از جان دادنشان لذت ببرد. اما لذتي كه خود جهان­شاه از كشتن آخرين زن براي راوي بيان ميكند يكي از صحنه­هاي باشكوه داستان است. مجيد اما از ابتداي ورود به داستان جنازه اي است كه كنار ميله­هاي اتوبان افتاده. مرگي فجيع و دلخراش. راوي در چهره مجيد آشنايي محو و ناشناسي ميبيند. اما اين آشنايي نه ريشه در گذشته دارد نه در دوستان و اقوامش. همان حلقه وصل است كه مجيد را با راوي پيوند ميزند. مرگ! در تمام داستان هيس صحنه­هايي هستند كه به شكل ناگهاني ذهنيت خواننده را دچار اشفتگي و تحير ميكنند. اتفاقاتي كه شايد خواننده در انتظار آن نيست يا اصلا فكرش را هم نميكرده. مثل صحنه زدن رگ، ميان جهان­شاه و زنداني اعدامي ديگر به اسم كتلت. يا ماجراي گروهباني كه صمد را كشته يا رابطه راوي و نعمان و ... . شكل روايت كاتب در اين رمان نيز منحصر به فرد است. مانند نشانه­گذاريها و علامتها و به كار بردن افعال و يا طرز روايت. مانند قسمتهاي زيادي كه راوي بيان ميكند: «.... دلم ميخواست نعمان بگويد: ....» و بعد از اين عبارت جمله كامل و جواب آن را طوري بيان ميكند كه گويي واقعا چنين جمله­اي گفته شده. گويي نويسنده رخ دادن اين ديالوگ يا رخ ندادن آن ميان شخصيتها را به عهده خواننده ميگذارد. نمونه ديگر توضيحي است كه نويسنده در باب معني حقيقي كلماتي مثل تيزك و زدن رگ و دريدن سينه و ... اارئه ميدهد. البته در «هيس» رگه­هايي از پست مدرنيسم نيز وجود دارد. مثلا نويسنده قسمتهايي از رمان را با نقطه چين مشخص كرده كه خواننده ميتواند آنها را از رمان جدا كند. و يا ضميمه­هاي در انتهاي رمان كه در ظاهر امر بي ربط به اصل داستان است.

خواندن هيس را از دست ندهيد حتي اگر (مانند من) نتوانستيد تمام و كمال از آن كامجويي كنيد لااقل در حد خود كام از آن برگيريد.

 

                        hiss

                                                  - هيس:

                                                  - مائده؟

                                                  - وصف؟

                                                  - تجلي؟

                                                  پديدآور: محمدرضا كاتب

                                                  ناشر: ققنوس

                                                  برنده جايزه كتاب سال منتقدان و روزنامه­نگاران

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:45  توسط سعید بینش  | 

در خلوت با یک روح بیگانه

«اين رمان به ظاهر ساده است. و اين را كامو  به شدت حس كرده است: يك «اضطراب» در تمام طول كتاب وجود دارد، حتي در لحظاتي كه احساس ميشود همه چيز دارد راحت ميگذرد، خواننده كنجكاو ميشود و وادار ميشود در مورد ترديدهايش از خود سؤال كند. انگار نويسنده خواسته است به او يادآوري كند كه در اين­جا چيزي رازآميز وجود دارد كه بايد كشف شود.»

                                                                                                                   برنار پنگو

 

«امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نميدانم ...» زير نور ملايم اتاق كتاب را باز ميكنم. بيگانه، اثر مشهور آلبر كامو. با خودم قرار گذاشته بودم در اولين فرصت بخوانمش. حالا چه فرصتي از اين بهتر. چند ماه هست كه كتاب را خريده­ام ولي فرصت نداشتم. به قول دوستي: بيگانه را بايد با تمركز خواند. از بيرون صداي به هم خوردن استكانهاي چاي و ظرفهاي شيريني و اسباب پذيرايي خيلي محو به گوشم ميرسد. بايد كم كم همان محو را هم محو كنم. تمركز كامل. كاش مهمانها زودتر بروند تا مجبور نباشم به خاطر رها كردن آنها براي خواندن رمان وجدانم را سرزنش شده ببينم....

دهمين ليوان چاي است كه دارم سر ميكشم. سر و صدا ها خوابيده. مهمانها رفته­اند. شايد هم هنوز هستند اما آرام حرف ميزنند. مهم نيست. مورسو مادرش را به خاك ميسپارد و روز بعد با معشوقه­اش شنا ميكند و به سينما ميرود. آيا اين آدم «بي تفاوت» است؟ كامو ميگويد: اين كلمه اشتباهي است (بي تفاوتي را ميگويد) اگر بگوييم «مهرباني» بهتر خواهد بود. مورسو حتي سن مادرش را هم درست نميداند. به هر حال تا اينجا همه چيز ساده پيش ميرود. آدمها و اتفاقها. اما يك اضطراب در تمام طول كتاب وجود دارد. همانطور كه «پنگو» ميگويد.

نميدانم در سرتاسر كتاب با چه كسي سر و كار دارم. كامو؟ مورسو؟ يا خودم؟ چرا در تمام زمان خواندن كتاب، حس مشترك بودن دارم، با كسي كه دارد درباره خودش با من حرف ميزند. با كامو كه رمان مينويسد يا با مورسو كه روايت ميكند. احساس يكي بودن ميكنم از وراي شصت و هشت سال با نويسنده. انگار همين الان است كه كامو در زير نور ملايم چراغي پشت سر هم سيگار دود ميكند و «بيگانه»اي را براي ما تصوير ميكند.

«پس باز چهار بار ديگر به تني بي حركت شليك كردم و گلوله­ها بي اينكه پيدا باشند در آن فرو رفتند. و اين به مثال چهار تقه كوتاه بود كه به در بدبختي زدم.» حالا «مورسو»ي بي تفاوت، سنگدل و ... قاتل هم ميشود. تا اينجاي داتستان با آدمهايي سر و كار داشتيم كه به اسم ميشناختيمشان. ماري، معشوقه مورسو، ريمون، همسايه­اش و.... اما از اينجا به بعد با آدمهايي سر و كار داريم كه اسم ندارند. فقط يك عنوان دارند. بازپرس، وكيل، دادستان و بالاخره كشيش، قبل از اعدام. «... از من پرسيد آيا به خداوند اعتقاد دارم. جواب دادم نه...» ميل به پوچي در تمام رمان و به ويژه در صحنه­هاي آخر آن به چشم ميخورد. جايي كه كامو از زبان مورسو بر سر كشيش و خوانندگان كتابش فرياد ميكشد و عقايدش را با صداي بلند بروز ميدهد.

مورسو چگونه شخصيتي دارد؟ آيا مرگ مادرش براي او بي اهميت است؟ آيا او مرد عرب را با قصد قبلي به قتل رسانده است يا در اثر يك تصادف؟ آيا او انسان بي تفاوتي است؟ يا از آن بدتر انساني سنگدل و بيرحم؟ و يا يك قاتل بالفطره؟ و يا يك انسان معمولي؟ اينها همان سؤالاتي است كه دادگاه در پي پاسخ به آن است و دادستان و وكيل تسخيري در جدال براي اثبات و رد آنها. اما براي ما پاسخ به اين سؤالات بي معني است. كامو داستاني براي ما نوشته و ما نيازي نداريم شخصيت خيالي مورسو را روانكاوي كنيم. ما ميتوانيم با كامو همراه باشيم و در نهايت سادگي و اضطراب «بيگانه» از خواندن آن لذت ببريم.

به ساعت نگاه ميكنم. پاسي از شب گذشته. ديگر مطمئنم همه مهمانها رفته­اند. بقيه هم خوابند. باورم نميشود كه در يك شب خواندن يك رمان مهم و تاثيرگذار را به پايان رسانده باشم. خسته­ام. بايد بخوابم. نور ملايم اتاق برايم لالايي ميخواند انگار. كامو هنوز بيدار است و دارد كار ميكند.

 

روي جلد بيگانه

بيگانه

پديدآور: آلبر كامو (1913- 1960)

مترجم: ليلي گلستان

ناشر: نشر مركز

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 17:23  توسط سعید بینش  | 

بهار

بازهم «بهار»ي در پيش است و بازهم «نوروز»ي و بازهم همان ديد و بازديدهاي خسته كننده تكراري و تبريك گفتن هاي كليشه­اي و ترافيك­هاي كشنده آخر سالي و گراني­هاي بي انصاف شب عيدي و باز هم تكرار مثل هميشه، مثل پارسال، مثل هر سال. و البته «... هنرش نيز بگو» بازهم جامه سبز بهاري بر تن عريان درختان زمستان­خواب و صداي شاد پرنده­ها و سلام دوباره به آفتاب ... و انگار به چشم برهم زدني گذشت يكهزار و سيصد و هشتاد و شش و به چشم برهم زدني هم خواهد گذشت اين يكهزار و سيصد و هشتاد ها و نود ها و .... .

گذشته­ها و گذشت و ناپديد شد

و باز سال نو ز سال يك هزار و سيصد و فلان دگر شود

و عمر من چه بي دريغ به سوي مرگ پيش ميرود

 

1- ببخشيد كه در اين دم عيد از «مرگ» حرف زدم. شايد به خاطر غصه خداحافظي با سرما و دلتنگي شبهاي سپيد برفي است. چه كنم، عاشق زمستانم!

2- نوروز تقريبا تنها «چيز» باستاني است كه برايمان باقي مانده. دوستش داشته باشيم و با اين تكرارهاي ملال­آور خسته كننده نابودش نكنيم!

3- سال نو مبارك!

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:59  توسط سعید بینش  |