
چند روزی مسافرت نبودم. مشهد که میروم تنها جایی است که حس مسافر بودن ندارم. ناسلامتی خودم مشهدی هستم. هر چند سالها باشد به اقتضای مسایل زندگی از آن دیار عزیز دور باشم. هرچند به یمن سالها زندگی در غربت لهجه مشهدیام را گم کرده باشم. اما بازهم فقط وقتی پایم به مشهد میرسد احساس دوری را گم میکنم. نزدیک میشوم. دیگر حس مسافرت ندارم. به همین جهت اگر خیال کردید که در این پست قصد دارم یک سفرنامه اساسی بنویسم سخت در اشتباه هستید. بازگشتم به مشهد هر بار برای تجدید حیات است و تجدید خاطرات. پرسه زدن در حوالی ذهن زیبای خاطرات سالها عشقبازی با عروس شهرهای ایران. سالها نشستن و رها شدن در آرامش پارک ملت. همانجایی که یک ساعت گذراندن در آن را با صد سال زندگی در شهرهایی مثل قم عوض نمیکنم. مشهد من البته جایی غیر از مشهد دیگران است. غیر از مشهد زایران و مسافران. مشهد من «کوچه کوچه و خیابان خیابان»اش خاطره و عشق و زندگی است. تمام محلههایش، چه محلههای ساده و بی آلایش پایین شهر و چه محلههای شیک و گرانقیمت بالای شهر و چه محلههای شلوغ و دور مرکز شهر، همه و همه برایم خاطره است. آرامش دهنده است. حامل هوای تازه است. هوای تازه بعد از یک دوره سخت خفگی در تهران و قم، که اگر هر سال یک بار به درون ریههایم نکشمش خفه میشوم. میمیرم. سهم امسالم از زندگی هم این بود تا سال دگر...
دلم را شد کن یکبار هر سالی به دیداری
که ترک مردمان یکسر گناهی بس گران باشد

پ.ن: در این بازگشت یک همراه خوب و دوست داشتنی هم داشتم. یک کتاب خوب و ارزشمند که در پست بعدی معرفیاش میکنم.
آنکه بفهمد به جاودانگی میپیوندد. اسپینوزا
انسان تنها موجود صاحب حیاتی است که همواره در پی فهمیدن بوده و هست. او از زمانی که خود را آگاه و صاحب شعور یافت به دنبال یافتن علت وجودی خویش و راز کاینات برآمده است. در این راه چه بسیار بودهاند افسانه ها و اسطورههایی که آدمی برای پوشاندن جهل خویش نسبت به آنچه نمیدانسته ساخته و پرداخته است. «علم» حقیقتا بزرگترین دستاورد بشریت برای پاسخ به پرسشهای مکرر و بی پایان او در مورد جهان است. علم بشر البته هیچگاه کامل و عاری از خطا نبوده و همین بزرگترین فضیلت علم است که ابطال پذیر و پیش رونده است. بر یافته های خویش تعصب نمیورزد و همیشه رو به سوی تکامل گام برمیدارد بی آنکه قصد رسیدن به نهایت را داشته باشد. با این حال علم انسان آنقدر گسترده و فراخ است (و البته این گستردگی در دنیای امروز چندین برابر شده) که رسوخ علم موازی (شبه علم) و علم دروغین در آن اجتناب ناپذیر مینماید. از این رو برای اصحاب علم و اندیشه، شناخت علم, شبه علم و علم دروغین و راههای تمایز آنها از یکدیگر امری لازم است.
علم, شبه علم و علم دروغین، بررسی راههای شناخت، نام کتابی است از هانری- ژری ارس دانشمند و پزشک بلژیکی. کتاب با مقدمه کریستیان دو دوو در مورد ارس آغاز میشود. ارس دانشمندی که تا کنون جوایز متعددی (مانند جایزه فرانکی از بلژیک، گاردنر از کانادا و ولف از اسراییل) برنده شده و حتی با نامگذاری یک بیماری به نام بیماری ارس، بالاترین ستایش به عنوان یک پزشک از او گردیده است، در این کتاب از حوزهای سخن میگوید که معمولا فلاسفه و خصوصا فلاسفه علم در آن قلم میزنند. در عین حال در تمام کتاب میتوان رد پای یک پزشک و یک زیست شناس را دید اگرچه موضوع کتاب مرتبط با فلسفه علم باشد. ارس در کتابش از جهان برون و از مغز انسان به عنوان سرچشمههای شناخت نام میبرد. بدون شک تئوری تکامل داروین یکی از تئوریهای علمی است که عمیق ترین تاثیرات را بر جهان علم و فلسفه گذاشته است. ارس کتابش را با تبارشناسی انسان بر مبنای تئوری تکامل آغاز میکند. ابتدا انسان کاردان در آفریقای امروزی میزیسته است. پانصد هزار سال بعد انسان راست قامت جانشین او شده است و بعد انسان هوشمند تا اینکه انسان هوشمند هوشمند (بشر امروز) در انتهای زنجیره تکامل انسان به وجود آمده است. علم از چه زمانی به وجود آمده است؟ قطعا از زمانی که نوشتار به وجود آمده است. با این حال فن دو میلیون سال قبل از علم به وجود آمده است. اما آیا علم به تنهایی برای پاسخ به سوالات بشر کافی است؟ ارس توضیح میدهد که علم از «چگونگی»ها سخن میگوید و اما نه از «چرا»یی ها. علم به ما میگوید چگونه زمین به دور خورشید میگردد اما چرا این اتفاق می افتد؟ به همین دلیل است که انسان به علم اقناع نمیکند. به فلسفه روی می آورد. به خدا و مذهب. به هنر و ریاضیات. هانری ژری ارس در این کتاب میکوشد با بیانی ساده و در عین حال دقیق، ویژگیهای راههای شناخت و امکان تمایز علوم از شبه علوم و علوم دروغین را نشان دهد. آنچنان که در جای جای کتاب دیده میشود وی به کرات از کارل پوپر، فیلسوف برجسته انگلیسی اتریشی الاصل، یاد و نقل قول میکند تا نشان دهد که به لحاظ فلسفی تحت تاثیر مکتب این فیلسوف ارزشمند دنیای علم است. کتاب علم, شبه علم و علم دروغین کتابی است کم حجم اما در عین حال بی اندازه پر محتوا و خواندنی. خواندن این کتاب خصوصا برای کسانی که به عنوان دانشجو در مراکز آکادمیک مشغول به تحصیلند مفید است چرا که تجربه سه ساله تحصیل در دانشگاه به من آموخته دانشجوی ایرانی امروزه در طول دوران تحصیلش با مفهوم واقعی علم و ویژگیهای آن کمتر آشنایی پیدا میکند.
علم, شبه علم و علم دروغین
بررسی راههای شناخت
هانری- ژری ارس
ترجمه دکتر عباس باقری
ناشر: نشر نی
یک فرشته داشت میدوید
توی کوچه های آسمان
روی سنگفرش کهکشان
می دوید و هر کجا که میرسید
با گچ ستاره ها
عکس یک شهاب میکشید
می دوید و خنده هاش نور بود
غصه را بلد نبود
غصه از بهشت دور بود
می دوید و بوی رفتنش عجیب بود
رد پایش از شکوفه های سیب بود
می دوید و ناگهان
دامنش به ابرها گرفت و لیز خورد
از کنار خانه خدا چکید
قطره قطره روی خاک مرد
هیچکس ولی نگفت
آن فرشتهای که میدوید کو!
جای او چقدر خالی است
آی ای خدا، تو لااقل بگو!
عرفان نظر آهاری
ماه خرداد، براي خيلي ها خيلي خاطرهها دارد. خيلي اسم ها را به ياد خيلي ها ميآورد. خاطرهها و اسم هاي خيلي دور، خيلي نزديك ... براي من اما ماه خرداد فقط يك اسم و يك خاطره را به همراه دارد. علي شريعتي. همان نامي كه سالهاست با ما مانده و گويا رفتني هم نيست. شريعتي زماني اسطوره نسل ما بود. اسطورهاي كه در كشاكش زمان خيلي ها سعي كردند او را از ما بگيرند. سركوب كنند. خاموش كنند. اما نسل ما به شريعتي عشق ورزيد. كتابهايش را خواند. صدايش را شنيد و به او مهر ورزيد. نسل ما اما خيلي زود از شريعتي بريد، چه تا چشم گشوديم و گوش باز كرديم و ياد گرفتيم شريعتي بخوانيم دوره نقد شريعتي آغاز شد. شاگردانش منتقدانش شدند و انديشههايش را به چالش كشيدند. گفند شريعتي براي زمان انقلاب و انقلابيگيري خوب است. و اكنون عصر سازندگي و اصلاحات و مهرورزي! پيداست كه در اين عصر ديگر طنين «... آنانكه رفتند كاري حسيني كردند و اينان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند و الا يزيدي اند...» به كار كسي نميآيد. اين عصر، عصر انديشههاي آرام و بحث انگيز است و شريعتي مرد روزهاي شور و ناآرامي. اين عصر، عصر تفوق ليبراليسم است و چپگرايي آنهم از نوع چپگرايي مذهبي شريعتي ديگر به كار كسي نميآيد. اگر هم موج انديشه چپگرايي در دانشگاهها روزافزون شده آشكارا چپگرايي غير مذهبي است. بدينسان بود كه نسل ما به همان سرعت كه شيفته شريعتي شده بود از او دل بركند و سراغ اسطورههاي نو خويش رفت. شريعتي خوشبختترين روشنفكر تاريخ ايران است. از آن رو كه اگرچه اسطوره شد، اما هرگز تبديل به بت نشد. هرگز به كار حكومتداران نيامد. برجستهترين منتقدانش، نزديكترين شاگردانش بودند. و اينك ميگويند عصر شريعتي به سر آمده. شريعتي اما هنوز براي نسل من محبوب است. چرا كه اگرچه عصر چپگرايي مذهبي به پايان رسيده اما شريعتي هنوز هم حرفهايي براي گفتن دارد. دوستي ميگفت «آخر تو سكولار را چه به شريعتي تند مذهبي؟!» شايد دوستم راست ميگفت. اما شريعتي اگرچه ايدئولوگ خوبي نبود اما به حق نويسنده توانايي بود. و هر آنچه باقي مانده از شريعتي همان ادبيات قوي و سرشار اوست كه حتي نامنصفترين منتقدانش نيز بر آن معترفند. كلام شريعتي سحرانگيز و ادبياتش آنقدر نافذ بوده و هست كه حتي تا به امروز نيز او را محبوب و دوستداشتني نگه دارد. حتي اگر ايدئولوژي شريعتي مورد پسند نسل ما نباشد. من شريعتي را دوست دارم. اگرچه با نظراتش به كرات مخالف باشم. اگرچه تئوري امت و امامتش را نپسندم. اگرچه چپگرايي مذهبي اش را اتوپيايي و خيالگونه بدانم. اما شيفته ادبيات علي شريعتي بوده و هستم و اين شيفتگي تا ابد با من خواهد ماند.
ميخواستم درباره شريعتي متن ادبي بنويسم. اما ديدم كار من نيست. ياد شعري از استاد «دكتر رضا براهني» افتادم كه سال گذشته در چنين روزهايي در همميهن چاپ شد. به گمانم همان به بهترين شكل، حق مطلب را درباره علي شريعتي بيان ميكند.
مرد بزرگ
آيينههاست
و انعكاس سلسله دستان مردم است
سوسوي دعوتي است از آن سوي شب،
شبي
كان را كرانه نيست، خداوندگار نيست
بر كشتي شكسته شب ناخداست او
مشت است در زمانه دستان باز
باز،
دستيست كز سخاوت خود بر ملاست او
او را اگر گرفتي و گفتي گرفتنيست
در چنگهاي شوم تو حتي رهاست او
بيماريي غريب گرفتهست قوم را
بر هر وباي شوم زميني دواست او
وقتي در اين قيامت يغماييان ما
هركس «گليم خويش بدر ميبرد ز موج»
سدي است موج حادثه را و فداست او
گر پور زال نيست، چرا من غمين شوم؟
زيرا كه او عليست كه شير خداست او
وقت است اين سكوت درآيد ز پا به سر
افراشت باز قامت عالم، صداست او
از فرق مردهاي زمين در ربودهاند
اين روسپي- زنان زمان بس كلاهها
فرق است مردهاي زمان را، كلاست او
تصويري از بريدن و بردن دارم
زين عالم جديد
وقتي تمام مردم عالم را
مثل براده از تن آهن بريدهاند
او سرفراز باد كه آهن رباست او
وقتي كه گاو، طعنه به بلبل زند،
«خموش»!
گل آنكه گفت، هيچ نپرسم چراست او
با هم غريبهايم كه ناساز ميزنيم
آن نغمهزن كجاست غمش آشناست او
تاريخ راهزن همه را جامهها ربود
كو آن رفيق پاك كه ما را قباست او؟
«والله كه شهر بي تو مرا حبس ميشود»
ما را هواي اوست كه ما را هواست او
«زين همرهان سست عناصر دلم گرفت»
كو دستهاي دوست كه دست رضاست او
مردم،
هريك درون آينهاي خواب ميروند
بيدار باد و باز فزون باد ياد او
چون انعكاس سلسله دستان ماست او
او زنده باد باز كه آيينههاست او
صبح زودتر راه افتادم تا زودتر برسم. آخر امروز ارائه داشتم. آنهم براي درس دكتر جعفرنژاد. مديريت كارخانه. بنا بود در باب چيدمان layoutبراي ياران همكلاسيام سخن بگويم. چندي بود وقتم را صرف تهيه اسلايد نرم افزار powerpoint براي ارائهام كرده بودم. ساعت چند دقيقهاي از هشت ميگذشت كه براي تحويل گرفتن دستگاه ويدئو پروژكتور و كيس رايانه و مابقي تجهيزات لازم به دفتر مسئول مربوط مراجعه كردم. اما متاسفانه جناب مسئول براي شركت در مراسم زيارت عاشورا تشريف برده و در اتاق نيز قفل بود. دست از پا درازتر به كلاس برگشتم تا شرح ما وقع بازگويم استاد را و مقدمه آغاز كنم تا مسئول مربوط برگردد كه با سيل دشنام و ناسزاي استاد مواجه گشتم. به دل نگرفتم. حرفهاي استاد را ميگويم. دكتر جعفرنژاد مصداق بارز «جور استاد به ز مهر پدر...» گشته براي من. هر از چندگاهي عصبانيتش را هميشه به حساب دلسوزي و مهرباني فراواناش ميگذارم. مسئول مربوط و مسئولان بالاتر از وي اما بايد پاسخگو باشند كه به كدام مجوز در ساعت كاري، محل كار خود را به قصد شركت در مراسم زيارت عاشورا ترك نموده و دانشجويان و مراجعان را سرگردان و بلاتكليف ميكنند. اين نخستين بار نبود كه نگارنده اين سطور اينچنين آزار و اذيتي را بابت چنين اهمال كاريهايي متحمل ميشود و پيش از اين نيز يكي دو بار با دربهاي بسته اداري به منظور شركت در زيارت عاشورا مواجه گشته بودم كه البته به حدس ميتوانم گفت آخرين بار نيز نخواهد بود. اما چرا در مجموعهاي مانند دانشگاه بايد تا اين حد نسبت به وقت ديگران اهمال و سهل انگاري صورت گيرد. مگر زيارت عاشورا خواندن چه ضرورتي دارد كه بابت آن كارمندان محل كار خود را رها ميكنند و ديگران را سرگردان؟ اصلا آيا براي شركت در اين مراسم از بالا اجباري بر كارمندان دانشگاه هست؟ (كه اگر هست آنها هم قشر مظلومي هستند كه بيگناه در اين كشاكش تنها دشنام ميشنوند). و بالاخره اينكه اين وضعيت نكبت بار تا كي بر اين مجموعه آموزشي مستولي است؟
دو سه روزي در مسافرت اصفهان بودم. در قالب يك اردوي علمي- تفريحي كه به همت بچههاي فعال مديريت صنعتي از دل مجموعه نه چندان فعال دانشگاه قم بيرون آمد و انصاف هم كه خيلي خوب از آب درآمد. چه اگر پيش از اين اردوهايي كه با مدرسه و دانشگاه ميرفتيم (با دانشگاه يكبار بيشتر اردو نرفتم) مهر بسيج دانشجويي و معاونت فرهنگي و ... رويش حك شده بود و اهداف معنوي را به زور ميخواست به خورد اردوروندگان دهد و هزار و يك جور ناهماهنگي را هماهنگ كند، اينبار برگزاركنندگان و مجريان اردو خودِ بچههايي بودند كه با شور، اشتياق، جديت و صميميت، فضايي دوستانه و فرحبخش را در اردو رقم زدند. چه باك اگر به زعم «بعضيها» معنوي نباشد. هدف اصلي اردو بازديد از مجموعه عظيم «فولاد سپاهان» بود كه در حين بازديد با اتفاقي تلخ و ناخوشايند براي يكي از كارگران واحد نورد گرم مصادف شد، آنهم در نزديكي روز كارگر! و مابقي اردو، حواشي خوشمزهتر از متن بود كه خيلي خوش گذشت و به گمانم، مابقي همسفرهايم در اين گشت، چنين نظر داشته باشند به آن. گشت و گذار در ميدان نقش جهان و قدم زدن روي سي و سه پل و البته بازديد از «كليساي وانك» و غرقه شدن در شكوه و عظمت اين ميراث تاريخي چند صد ساله. و چهارباغ كه غول زيرزميني توسعه (مترو) بدجوري نماي آن را خراب كرده و لذت قدم زدن در آن را گرفته. اصفهان هم خبر خاصي نبود، زندگي جريان داشت. گردشگران داخلي و خارجي ميلوليدند و زايندهرودِ هميشه زندهرود ميخراميد.
از اول تصميم داشتم شرح سفر را با چند عكس يادگاري باز گويم كه اين چند خط در ذهنم رقم خورد و روي وبلاگ.

با توجه به محدوديتهاي اعمال شده براي عكاسي در مجتمع فولاد سپاهان، همين يك عكس را پذيرا باشيد. اينجا محل توضيحات راهنماست. در پايين عكس ماكت مجتمع فولاد سپاهان ديده ميشود.


حصاركشي وسط خيابان چهارباغ براي اجراي طرح مترو.

تصويري از محراب كليساي وانك

ورودي موزه كليساي وانك

... و شبهاي زاينده رود، سي و سه پل
همايش بزرگداشت «رودكي» صبح روز دوشنبه دوم ارديبهشت در تالار مفيد دانشگاه قم برگزار شد. دكتر «نبي لو» سخنران نخست اين همايش بود.
دو تصوير از اين همايش.


بازهم ادبيات. بازهم كتاب. باز هم رمان. اين بار نه چند هزار كيلومتر دورتر. نه چند دهه عقب تر. كنار خودمان. همين نزديكي...
- هيس:
- مائده؟
- وصف؟
- تجلي؟
اين اسم كامل رمان «محمد رضا كاتب» است. نويسندهاي كه خيلي دوستش دارم. اسم وبلاگم هم اسم رمان ديگرش است: «وقت تقصير».
خواندن هيس كار سختي است.اين را براي اين نميگويم كه خودم را قهرمان كارهاي سخت معرفي كنم كه اتفاقا من از پس اين كار سخت برنيامدم. نه اينكه كتاب را كامل نخوانده باشم. نتوانستم تمام و كمال از آنچه داشت كامجويي كنم. اين كار سختي است. كار آدمهاي كاركشته! هيس هم «روايت»ي است از زبان اول شخص. روايت زندگي راوي از زبان راوي. راوي افسر پليسي است كه تا آخر رمان اسمش را نميفهميم. مثل استاد جوان شبهاي روشن. ديگران بعضي «سركار» صدايش ميكنند. راوي، بيماري لاعلاجي دارد و تسليم مرگ شده اما نه مرگي بي صدا و بي خاصيت گوشه بيمارستاني. مرگي با همه مخلفاتش. با انجام همه كارهاي نكرده. خالي كردن همه عقدههاي قديمي. سبك شدن و رهايي روح. راوي البته تنها خودش را روايت نميكند. در كنار راوي در اين رمان، دو اسم ديگر هم هستند. جهانشاه و مجيد. اولي قاتلي محكوم به اعدام و دومي جنازهاي وسط اتوبان! حلقه وصل اين سه نفر چيست؟ فكر ميكنم مرگ. نه آن مرگي كه ما ميشناسيم. آن مرگي كه راوي روايت ميكند. مرگي با همه مخلفاتش. جهانشاه قاتل زنان جواني است كه يك يك آنها را پاي يك سفره با تيزك ميكشد تا از جان دادنشان لذت ببرد. اما لذتي كه خود جهانشاه از كشتن آخرين زن براي راوي بيان ميكند يكي از صحنههاي باشكوه داستان است. مجيد اما از ابتداي ورود به داستان جنازه اي است كه كنار ميلههاي اتوبان افتاده. مرگي فجيع و دلخراش. راوي در چهره مجيد آشنايي محو و ناشناسي ميبيند. اما اين آشنايي نه ريشه در گذشته دارد نه در دوستان و اقوامش. همان حلقه وصل است كه مجيد را با راوي پيوند ميزند. مرگ! در تمام داستان هيس صحنههايي هستند كه به شكل ناگهاني ذهنيت خواننده را دچار اشفتگي و تحير ميكنند. اتفاقاتي كه شايد خواننده در انتظار آن نيست يا اصلا فكرش را هم نميكرده. مثل صحنه زدن رگ، ميان جهانشاه و زنداني اعدامي ديگر به اسم كتلت. يا ماجراي گروهباني كه صمد را كشته يا رابطه راوي و نعمان و ... . شكل روايت كاتب در اين رمان نيز منحصر به فرد است. مانند نشانهگذاريها و علامتها و به كار بردن افعال و يا طرز روايت. مانند قسمتهاي زيادي كه راوي بيان ميكند: «.... دلم ميخواست نعمان بگويد: ....» و بعد از اين عبارت جمله كامل و جواب آن را طوري بيان ميكند كه گويي واقعا چنين جملهاي گفته شده. گويي نويسنده رخ دادن اين ديالوگ يا رخ ندادن آن ميان شخصيتها را به عهده خواننده ميگذارد. نمونه ديگر توضيحي است كه نويسنده در باب معني حقيقي كلماتي مثل تيزك و زدن رگ و دريدن سينه و ... اارئه ميدهد. البته در «هيس» رگههايي از پست مدرنيسم نيز وجود دارد. مثلا نويسنده قسمتهايي از رمان را با نقطه چين مشخص كرده كه خواننده ميتواند آنها را از رمان جدا كند. و يا ضميمههاي در انتهاي رمان كه در ظاهر امر بي ربط به اصل داستان است.
خواندن هيس را از دست ندهيد حتي اگر (مانند من) نتوانستيد تمام و كمال از آن كامجويي كنيد لااقل در حد خود كام از آن برگيريد.

- هيس:
- مائده؟
- وصف؟
- تجلي؟
پديدآور: محمدرضا كاتب
ناشر: ققنوس
برنده جايزه كتاب سال منتقدان و روزنامهنگاران
«اين رمان به ظاهر ساده است. و اين را كامو به شدت حس كرده است: يك «اضطراب» در تمام طول كتاب وجود دارد، حتي در لحظاتي كه احساس ميشود همه چيز دارد راحت ميگذرد، خواننده كنجكاو ميشود و وادار ميشود در مورد ترديدهايش از خود سؤال كند. انگار نويسنده خواسته است به او يادآوري كند كه در اينجا چيزي رازآميز وجود دارد كه بايد كشف شود.»
برنار پنگو
«امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نميدانم ...» زير نور ملايم اتاق كتاب را باز ميكنم. بيگانه، اثر مشهور آلبر كامو. با خودم قرار گذاشته بودم در اولين فرصت بخوانمش. حالا چه فرصتي از اين بهتر. چند ماه هست كه كتاب را خريدهام ولي فرصت نداشتم. به قول دوستي: بيگانه را بايد با تمركز خواند. از بيرون صداي به هم خوردن استكانهاي چاي و ظرفهاي شيريني و اسباب پذيرايي خيلي محو به گوشم ميرسد. بايد كم كم همان محو را هم محو كنم. تمركز كامل. كاش مهمانها زودتر بروند تا مجبور نباشم به خاطر رها كردن آنها براي خواندن رمان وجدانم را سرزنش شده ببينم....
دهمين ليوان چاي است كه دارم سر ميكشم. سر و صدا ها خوابيده. مهمانها رفتهاند. شايد هم هنوز هستند اما آرام حرف ميزنند. مهم نيست. مورسو مادرش را به خاك ميسپارد و روز بعد با معشوقهاش شنا ميكند و به سينما ميرود. آيا اين آدم «بي تفاوت» است؟ كامو ميگويد: اين كلمه اشتباهي است (بي تفاوتي را ميگويد) اگر بگوييم «مهرباني» بهتر خواهد بود. مورسو حتي سن مادرش را هم درست نميداند. به هر حال تا اينجا همه چيز ساده پيش ميرود. آدمها و اتفاقها. اما يك اضطراب در تمام طول كتاب وجود دارد. همانطور كه «پنگو» ميگويد.
نميدانم در سرتاسر كتاب با چه كسي سر و كار دارم. كامو؟ مورسو؟ يا خودم؟ چرا در تمام زمان خواندن كتاب، حس مشترك بودن دارم، با كسي كه دارد درباره خودش با من حرف ميزند. با كامو كه رمان مينويسد يا با مورسو كه روايت ميكند. احساس يكي بودن ميكنم از وراي شصت و هشت سال با نويسنده. انگار همين الان است كه كامو در زير نور ملايم چراغي پشت سر هم سيگار دود ميكند و «بيگانه»اي را براي ما تصوير ميكند.
«پس باز چهار بار ديگر به تني بي حركت شليك كردم و گلولهها بي اينكه پيدا باشند در آن فرو رفتند. و اين به مثال چهار تقه كوتاه بود كه به در بدبختي زدم.» حالا «مورسو»ي بي تفاوت، سنگدل و ... قاتل هم ميشود. تا اينجاي داتستان با آدمهايي سر و كار داشتيم كه به اسم ميشناختيمشان. ماري، معشوقه مورسو، ريمون، همسايهاش و.... اما از اينجا به بعد با آدمهايي سر و كار داريم كه اسم ندارند. فقط يك عنوان دارند. بازپرس، وكيل، دادستان و بالاخره كشيش، قبل از اعدام. «... از من پرسيد آيا به خداوند اعتقاد دارم. جواب دادم نه...» ميل به پوچي در تمام رمان و به ويژه در صحنههاي آخر آن به چشم ميخورد. جايي كه كامو از زبان مورسو بر سر كشيش و خوانندگان كتابش فرياد ميكشد و عقايدش را با صداي بلند بروز ميدهد.
مورسو چگونه شخصيتي دارد؟ آيا مرگ مادرش براي او بي اهميت است؟ آيا او مرد عرب را با قصد قبلي به قتل رسانده است يا در اثر يك تصادف؟ آيا او انسان بي تفاوتي است؟ يا از آن بدتر انساني سنگدل و بيرحم؟ و يا يك قاتل بالفطره؟ و يا يك انسان معمولي؟ اينها همان سؤالاتي است كه دادگاه در پي پاسخ به آن است و دادستان و وكيل تسخيري در جدال براي اثبات و رد آنها. اما براي ما پاسخ به اين سؤالات بي معني است. كامو داستاني براي ما نوشته و ما نيازي نداريم شخصيت خيالي مورسو را روانكاوي كنيم. ما ميتوانيم با كامو همراه باشيم و در نهايت سادگي و اضطراب «بيگانه» از خواندن آن لذت ببريم.
به ساعت نگاه ميكنم. پاسي از شب گذشته. ديگر مطمئنم همه مهمانها رفتهاند. بقيه هم خوابند. باورم نميشود كه در يك شب خواندن يك رمان مهم و تاثيرگذار را به پايان رسانده باشم. خستهام. بايد بخوابم. نور ملايم اتاق برايم لالايي ميخواند انگار. كامو هنوز بيدار است و دارد كار ميكند.

بيگانه
پديدآور: آلبر كامو (1913- 1960)
مترجم: ليلي گلستان
ناشر: نشر مركز
بازهم «بهار»ي در پيش است و بازهم «نوروز»ي و بازهم همان ديد و بازديدهاي خسته كننده تكراري و تبريك گفتن هاي كليشهاي و ترافيكهاي كشنده آخر سالي و گرانيهاي بي انصاف شب عيدي و باز هم تكرار مثل هميشه، مثل پارسال، مثل هر سال. و البته «... هنرش نيز بگو» بازهم جامه سبز بهاري بر تن عريان درختان زمستانخواب و صداي شاد پرندهها و سلام دوباره به آفتاب ... و انگار به چشم برهم زدني گذشت يكهزار و سيصد و هشتاد و شش و به چشم برهم زدني هم خواهد گذشت اين يكهزار و سيصد و هشتاد ها و نود ها و .... .
گذشتهها و گذشت و ناپديد شد
و باز سال نو ز سال يك هزار و سيصد و فلان دگر شود
و عمر من چه بي دريغ به سوي مرگ پيش ميرود
1- ببخشيد كه در اين دم عيد از «مرگ» حرف زدم. شايد به خاطر غصه خداحافظي با سرما و دلتنگي شبهاي سپيد برفي است. چه كنم، عاشق زمستانم!
2- نوروز تقريبا تنها «چيز» باستاني است كه برايمان باقي مانده. دوستش داشته باشيم و با اين تكرارهاي ملالآور خسته كننده نابودش نكنيم!
3- سال نو مبارك!